امشب از دلم برايت مينويسم تا بداني در كجاي قلب شكسته مني
برايت مي نويسم تا با سكوتم دردهايم را بشنوي
برايت مي نويسم تا حجم سنگين نفس هاي بغض آلود مرا ببيني
برايت مي نويسم قلب يخ زده مرا با گرماي وجودت آب كني
امشب برايت از تاريكي قلب پينه بسته ام مي نويسم تا با نگاهت روشن شوم
برايت مي نويسم تا گونه هاي نمناك مرا با دستان پر مهرت پاك كني
برايت بي بهانه مي نويسم چون تو تنها بهانه زنده بودني
برايت مي نويسم تا شايد اين حس عريان من طاقت بي احساسيت را داشته باشد
برايت از پوچي گلايه ها از شكوه ها از تورو نداشتن ها مينويسم تاشايدفرصتي دوباره يابم
برايت از رنج هاي كهنه مي نويسم تا شايد تو باشي ناجي اين جسم خسته
برايت از زخم هاي چركين از اين دل خسته و اندوهگين مي نويسم تا شايد مرهمم باشي
برايت از بي كسي هاي پر از تنهايي نمي گويم
مي ترسم سيل اشك جاده پر مهر ديدگانت را غريبانه پيدا كند
من از سرزمين باران هاي شمالي با چشماني اشكبار و لرزان برايت مي نويسم
برايت امشب از دلم نوشتم
از سرنوشت پر غمم نوشتم
اما تو...!
نخواندي و نديدي
تا مرا بشناسي ...
دوستت دارم تا بي نهايت ....
تقديم به: بهترین ها
نويسنده: خودم
|
+| نوشته شده توسط
پسره حبابی در سه شنبه دهم شهریور 1388
|